پرهام و پارمیسپرهام و پارمیس، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
عشق مامان و باباییعشق مامان و بابایی، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

پرهام و پارمیس معجزه های الهی

باغ انار

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته کوچولوهای مامانی همیشه وقتی به اواخر پاییز میرسیم یکی از کارهای خوب اینه که به سیدان بریم و به باغ های انار سر بزنیم.هم انار میخوریم، هم میخریم و هم خوش میگذره. امسال خدا رو شکر دوتا وروجک همراه ما بودند که بیشتر از ما بهشون خوش گذشت چون همش میخندیدند و خوشحال بودند. وقتی به باغ انار رفتیم هر دوتون مخصوصا پارمیس خانوم بلا با دیدن درخت ها و بچه های هر دوتا عمه ها کلی خوشحالی کردید و جیغ زدید و خندیدید.    مامان مهتاب و نوه ها وروجک ها و خاله و زندایی       ...
4 ارديبهشت 1395

شروع نه ماهگی

سلام فسقلی های مامان به یاری خدا نه ماهگیتون شروع شد.انشالله همیشه خوشحال باشید و تنتون سالم باشه.الهی مامانی فداتون بشه. هر روزی که میگذره شما هم تغییر میکنید و هر روز منتظر یک کار جدید و یا حرکت جدید از شما هستیم.از کارهای جدید پارمیس خانوم اینکه میرقصصههه... بععععله دختر بلای ما با هر نای نای یا نی ناش ناشی که میشنوه میرقصه و خدا میدونه که چقدر بامزه میرقصه.الهی بگردم مدل های رقصیدنش هم متفاوته...یا روی چهار دست و پا جلو عقب میره یا یکی باید کمکش کنه و زیر بغلش رو بگیره تا بپر بپر کنه و برقصه.که البته خودش مدل دوم رو بیشتر ترجیح میده  دیگه اینکه پارمیس جون با هر چیزی که دستش میدیم کشتی میگیره و میپیچه اونو دور خودش یا ا...
1 ارديبهشت 1395

هشت ماهگیتون مبارک فرشته های من

        آغاز من تو بودی و پایان من تویی آرامش پس از شب طوفان من تویی حتی عجیب نیست که در اوج شک و شطح زیباترین بهانه ی ایمان من تویی پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز در سینه من آتش پنهان من تویی هر صبح با طلوع تو بیدار می شوم رمز طلسم بسته چشمان من تویی...     ...
21 فروردين 1395

شیطنت های هشت ماهگی

    کوچولوهای مامانی به سلامتی وارد هشت ماهگی شدید روز به روز که میگذره شیرین کاری هاتون بیشتر میشه و وقت مامانی کمتر وکمتر...طوریکه اگه وقت کنم غذا درست کنم و کارهای پیش و پا افتاده روزمره رو هم انجام بدم هنر کردم.تازه همونم همش تو روروئک هاتون توی آشپزخونه کنارم هستید و ملاقه و هر چیز بیخطری که باشه رو میدم دستتون که راضی میشید و صبر میکنید که مامان غذا درست کنه.از همه بیشتر هم به ملاقه علاقه دارید چون میتونید بکوبیدش به در و دیوار و یخچال و....  واسه همین خیلی کم وقت میکنم به وبتون سر بزنم اما تمام تلاشم رو میکنم که اگرچه با تاخیر اما تمام خوشمزگی هاتون رو ثبت کنم. یک رویداد مهم هشت ماهگی این بود که...
18 فروردين 1395

تجربه اولین ماه محرم و بوی ناب امام حسین(ع)

میوه های دل مامانی، امسال اولین سالی بود که ماه محرم رو تجربه میکردید.پارسال ماه محرم که بود توی دل مامانی بودید و یادم میاد که وقتی با بابایی هر از گاهی توی خیابونها میرفتیم و هیئت های عزاداری رو نگاه میکردیم همش توی دلم از امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) میخواستم که شما رو سالم و سلامت واسم نگه داره و مرام و صفا و وفا و معرفت ابوالفضل (ع) و مردانگی و ایستادگی حسینی و صبوری و رشادت زینب(س) توی وجودتون باشه. واسه همین هر شب زیارت عاشورا رو واستون میخوندم. امسال ولی چون کوچولو بودید و هوا سرد بودخیلی بیرون نرفتیم و از توی ماشین چند باری هیئت ها رو با تعجب نگاه میکردید.البته ناگفته نماند بابایی یک بار پیاده شما رو به هیئت سر...
18 فروردين 1395

رویش اولین دندان های پرهام عزیزم

سلام دردونه مامانی   بالاخره شما هم صاحب مروارید شدی عزیز دلم، مبارک باشه انشالله. از اونجایی که پارمیس خانوم خیلی عجله داشت واسه دندون درآوردن،از اون به بعد هی تند تند همه میپرسیدن پرهام جون دندون در نیاورده؟ منم میگفتم نه خدا کنه اگه قرار باشه به اندازه طفلی پارمیس اذیت شه همون بهتر که حالا حالاها دندون در نیاره.اما همه منتظر آش دندون شما بودند و جوونه زدن دندون آقا پرهام. از دوماه پیش علائمش رو داشتی مامان جون، مدام آب دهانت میریخت و بی خوابی های شبانه ات رو که دیگه نگووو  اما خدا رو شکر دندون هات آروم و بیصدا در اومدند و به اندازه پارمیس جون اذیت نشدی. به این ترتیب در 1394.8.4 لبخند زیبای تو با مروارید های خوشکلت...
18 فروردين 1395

هفت ماهگیتون مبارک عسلی های مامان

تو گل سرخ منی، تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری نه...از آن پاک تری تو بهارییییی نه...بهاران از توست از تو میگیرد وام ، هر بهار اینهمه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو  زندگی از تو و مرگم از توست تو گل سرخ منی   ...
13 فروردين 1395

گوشواره های زیبا برای زیباترین دختر دنیا

توت فرنگی مامان....پارمیس خانووم گوشواره پوشیده بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن روز 28 شهریور تصمیم گرفتیم گوش پرنسس کوچولومون رو سوراخ کنیم. با بابایی به مطب خانوم دکتر عسکری رفتیم و بعد از کلی معطل شدن بالاخره نوبت ما شد.الهی دورت بگردم نمیدونم از خستگی لج کرده بودی یا چون منشی هاش دست و سرت رو گرفته بودن که تکون نخوری ناراحت شدی. یکی از گوشهات رو که سوراخ کرد ترسیدی و چنان گریه ای سر دادی که نگو... میخواستی بیای بغلم ولی چون اونها گرفته بودنت بیشتر ترسیدی و اصلا آروم نمیشدی.خیلی دلم سوخت و پشیمون شدم که گوشت رو سوراخ کردم.الهی بمیرم اینقدر گریه کرده بودی که تمام صورتت سرخ شده بود تا جایی که یه آقا توی راه که میرفتیم سوا...
28 دی 1394

زندگی جدید...فعالیتهای جدید

دردونه های مامانی شش ماهگیتون هم به سلامتی تمام شد و من خیلی خوشحالم که وروجک هایی به شیرینی و شیطونی و باهوشی شما دارم. خدا رو هزاران بار شکر که سالم و سرحالید.آخرین بار که واسه چک آپ پیش دکتر معمار رفتیم خیلی شیطنت کردید پارمیس جون همش با دستات میزدی رو دست دکتر و نمیذاشتی معاینه ات کنه پرهام جون دکتر رو کلافه کردی و مدام گوشی رو از گوش دکتر میکشیدی و نمیذاشتی صدای قلب مهربونت رو بشنوه اما آقای دکتر خیلی خوشش اومده بود و میگفت کارهایی که میکنید خیلی جلوتر از سن و سالتون هست ماشالله از کارهای دیگه اتون که بخوام بگم اینه که پارمیس همچنان در سینه خیز رفتن تکتازه و به هر چی میخواد کشون کشون میرسه.اما پرهام حال سینه خیز نداره و...
18 دی 1394